سایه شب

سایه‌ای برای حرف های ناگفته

چرا؟

من نمیفهمم چرا وقتی یه نفر میمیره اطرافیانش میگن خوش به حالش الان جاش خوبه، آزاد شد!

و سوال همیشگی من اینه که خوب تو مگه چند بار مردی و زنده شدی که این حرف و میزنی؟ مگه چند بار دنیای بعد مرگ دیدی؟

یا مثلا میگن کاش من جاش میمردم! بابا تو به آدم مرده هم حسودی میکنی؟

نمیفهمم واقعا نمیفهمم و این نفهمیدنه منو داره آزار میده.

خوب آخه چرا این حرفا رو میزنی؟ با چه منطقی؟

Lusifer

لوسیفر رو الان رسیدم فصل پنجم قسمت دهم و خوب چون دیگه خیلی کم مونده تا تموم شه هر روز یه قسمت میبینم چون دوست ندارم تموم شه

واقعا خیلی خیلی فیلم قشنگ و باحالیه بر خلاف هیت هایی که گرفته و خوب آره اون اوایلش زیادی باز بود فیلم ولی الان از فصل چهارم تا اینجایی که من دارم میبینم خیلی خیلی کم صحنه ماچ میاد چه برسه به سکس

نمیدونم از یه طرف میگم کاش تموم شه برم فیلمای دیگه ام که لیست کردم و ببینم از یه طرفم دوست ندارم تموم شه چون فیلمش خیلی قشنگه مخصوصا صحنه های جناییش که به نظرم واقعا قویه :)

از الان غصه ام گرفته ولی کاش تموم نمیشد...

درد

بهترین تعریفی که از حرف زدن پیش یه آدم شنیدم این بود که میگفت

زخم به جز صاحبش برای کسی درد نداره!

و هر وقت که میخوام با یکی درد و دل کنم یا به عبارتی از زخم های روحم بهش بگم این جمله یادم میاد و پشیمون میشم

این واقعا درد داره که نمیتونیم به یه آدم امن حرفامونو بزنیم واقعا دردناکه...

یکم حرف

این روزا نمی‌دونم باید چه جوری بیان کنم ولی همه چیز خیلی خیلی عجیب غریبه به خصوص گذر زمان

یه لحظه به شدت تند می‌گذره جوری که نمی‌فهمی داره چه اتفاقی می‌افته یه لحظه به حدی کند می‌گذره که یه دقیقه قد یک عمره و من واقعا این فلسفه رو نمی‌تونم بفهمم

این یه موردش بود که تو این یکی دو هفته اخیر داره آزارم میده

مورد بعدیش رو دیگه واقعا بیان کردنش خیلی خیلی کار سختیه

انگار چه جوری بگم تو یه قفس از گذشته گیر کردم و انگار داره گذشتم تکرار میشه جلوی چشمام اتفاقاتی که دو سه سال پیش یا قبل تر از اون تجربه کردم انگار داره دژاوو میشه یا گاهی هم یه اتفاقایی می‌افته که قشنگ میگم نه بابا سفر در زمان کردم حتما

جدی میگم اینکه مثلا همینطوری یهویی میگم فردا فلان چیز میشه دقیقا فرداش همون میشه و قشنگ شوکه میشم

یا مثلا میگم این هفته خوب پیش نمیره واقعا هم خوب پیش نمیره

واقعا همه چیز خیلی خیلی عجیب شده و من از این دنیای عجیبی که یکی دو هفته اس توشم متنفرم

حس یه انفرادی تنگ و تاریک رو بهم میده

امروز...

امروز، واقعا روز نحسی چنان نحس که هنوز نمی‌تونم باور کنم!

سر صبحی که داشتم می‌رفتم مدرسه یه لحظه نگاهم به پارکینگ مدرسه افتاد و ماشین خانوم تبریزی رو ندیدم با خودم گفتم امروز حتما مشکلی براش پیش اومده نتونسته بیاد و رفتم داخل...

راهرو به شدت ساکت بود و هیچکس توش نبود هیچکسه هیچکس!

چنان سکوت مرگباری بود که نگو...

رفتم سر کلاس و گرفتم نشستم و یکم با گوشی ور رفتم تا اینکه یکی از بچه‌ها اومد گفت یکی از معلما رو صندلی وسط دفتر نشسته هق هق گریه می‌کنه. مثل اینکه شوهر یکی از معلما مرده.

آقا تا این و گفتن ما به بهرامی نگاه کردیم تا ببینیم این می‌دونه جریان چیه یا نه که گفت نمی‌دونه بهشو فرستادیم بره یه آمار بگیره که ای کاش نمی‌گرفت!

بعد یه ربع بیست دقیقه که اومد سر کلاس چشماش کاسه خون بود و گفت که شوهر خانوم تبریزی مرده.

برای چند لحظه کل کلاس تو سکوت فرو رفت همه شوکه شدیم یه جوری که نمی‌تونم فراموشش کنم.

بعد گفتش که دیشب وقتی تو مهمونی بودن سکته کرده و فوت کرده.

یه شوک دیگه وارد شد.

و من هنوز نمی‌تونم بفهمم که چرا... که چرا خدا باهامون اینجوری کرد؟ چرا خدا عاشقا رو از هم جدا می‌کنه؟

چون یادمه که پارسال خانوم تبریزی گاهی از عشقش به شوهرش می‌گفت و بچه‌های کلاس می‌گفتن که وقتی تو خیام گاهی می‌بیننشون دست تو دست هم راه میرن.

و وای از منی که اون لحظه فقط داشتم به پسرش که فقط 9 سالشه فکر می‌کردم و هر چقدر زور زدم که یه قطره گریه کنم نشد! حتی بعد 2 ماه نتونستم گریه کنم!