امروز...

امروز، واقعا روز نحسی چنان نحس که هنوز نمی‌تونم باور کنم!

سر صبحی که داشتم می‌رفتم مدرسه یه لحظه نگاهم به پارکینگ مدرسه افتاد و ماشین خانوم تبریزی رو ندیدم با خودم گفتم امروز حتما مشکلی براش پیش اومده نتونسته بیاد و رفتم داخل...

راهرو به شدت ساکت بود و هیچکس توش نبود هیچکسه هیچکس!

چنان سکوت مرگباری بود که نگو...

رفتم سر کلاس و گرفتم نشستم و یکم با گوشی ور رفتم تا اینکه یکی از بچه‌ها اومد گفت یکی از معلما رو صندلی وسط دفتر نشسته هق هق گریه می‌کنه. مثل اینکه شوهر یکی از معلما مرده.

آقا تا این و گفتن ما به بهرامی نگاه کردیم تا ببینیم این می‌دونه جریان چیه یا نه که گفت نمی‌دونه بهشو فرستادیم بره یه آمار بگیره که ای کاش نمی‌گرفت!

بعد یه ربع بیست دقیقه که اومد سر کلاس چشماش کاسه خون بود و گفت که شوهر خانوم تبریزی مرده.

برای چند لحظه کل کلاس تو سکوت فرو رفت همه شوکه شدیم یه جوری که نمی‌تونم فراموشش کنم.

بعد گفتش که دیشب وقتی تو مهمونی بودن سکته کرده و فوت کرده.

یه شوک دیگه وارد شد.

و من هنوز نمی‌تونم بفهمم که چرا... که چرا خدا باهامون اینجوری کرد؟ چرا خدا عاشقا رو از هم جدا می‌کنه؟

چون یادمه که پارسال خانوم تبریزی گاهی از عشقش به شوهرش می‌گفت و بچه‌های کلاس می‌گفتن که وقتی تو خیام گاهی می‌بیننشون دست تو دست هم راه میرن.

و وای از منی که اون لحظه فقط داشتم به پسرش که فقط 9 سالشه فکر می‌کردم و هر چقدر زور زدم که یه قطره گریه کنم نشد! حتی بعد 2 ماه نتونستم گریه کنم!